یکی مثل تو...

 

دلم می‌خواهد بخندم انقدر بلند انقدر طولانی که دیگر یادم برود دلتنگی‌‌هایم برای تو...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط مرضیه پی پل زاده نظرات () |

ازش برسید : چقدر وقت دارم؟

لبخندی زد و گفت : یک عمر !

برسید : یک عمر یعنی چقدر؟

گفت : یعنی فقط یک عمر نه بیش و این با خودت است که چگونه از آن استفاده کنی!

کودک دوید و رفت .

سال ها گذشت بهار رفت تابستان و باییز و زمستان هم.

ازش برسید : اینک زمان بررسی عمر توست ! چه کردی؟ چگونه بود؟

گفت : فقط چند روزی فرصت ده !

 باسخ داد : این فقط یک عمر بود و بس  . یک عمر یک فرصت !

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط مرضیه پی پل زاده نظرات () |

سال ها بود شعر هایم, بوی تنهایی داشت

و دلم, تنها بود ,تنهای تنها

تا که تو را دیدم ,قلبم لرزید دلم شکفت و شعرم نو شد

در زمستان آمدی ولی بهار را میشد حس کرد

اکنون چهار سال است دلم با دل تو ,خانه مان پر گل و شعر هایم بوی عطر تورا میدهند..

 

پ.ن: ۵ اسفند سالروز عشق ما

                                                                                        مرضیه پی پل زاده

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط مرضیه پی پل زاده نظرات () |

 

نگاهم با نگاهت آشنا شد

لبم ناگفته هایش بر ملا شد

دلم لرزید و قلبم تپ تپ افتاد

درون خانه ام شوری به پا شد

نمی دانم نمی دانم چه حسی

مرا یکباره از این برد و آن شد..

 

                                               مرضیه پی پل زاده

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط مرضیه پی پل زاده نظرات () |

من تو را دیدم خواب

که به من گفتی

بیا.بیا.بیا

و من لبیک گویان آمدم به خانه ات

لبیک الهم لبیک

اکنون بازگشته ام

و تو هنوز در خواب من می آیی

لبخند می زنی

ولی من منتظر دعوت دوباره ات هستم...

  

                                                                        مرضیه پی پل زاده

نوشته شده در شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط مرضیه پی پل زاده نظرات () |

سال هاست مرا به حال خود نهاده

نمی دانم یک سیب ارزش این همه دوری را داشت؟؟؟

                                                                                  مرضیه پی پل زاده

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط مرضیه پی پل زاده نظرات () |

   
 
چارلی چاپلین:
 با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،
رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
 می توان مقام خرید ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه،
 خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،
 می توان قلب خرید، ولی عشق را نه

 

بخاطر قلب ت و همه ی عشقی که بهم دادی ازت ممنونم ...

نوشته شده در شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مرضیه پی پل زاده نظرات () |

 

مثل یک برگ که از شاخه جدا می افتد

گاهی از دوری تو رود ز پا می افتد

گاهی از دوری تو کوه فرو ریخته ام...

گاه موجی که به گرداب بلا می افتد

موج بر شانه در این دایره سر گردانم

مانده ام حلقه ی این وصل کجا می افتد

یک نفر آینه در گوش دلم زمزمه کرد:

عشق تیری ست که گاهی به خطا می افتد

کعبه یک سنگ نشان نیست ..نه..یک آیینه ست

که در آن عکس رخ آینه ها می افتد

دور اول شده بی تاب ز خود می پرسم

گذر چشم من آیا به خدا می افتد؟

سر و جان باخته من عاشق و دل باخته من

موج بر شانه منم این که ز پا می افتد

دور هفتم شده در گوش دلم گفت کسی...

باز هم قرعه ی این خانه به ما می افتد

                                                      انشاالله

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط مرضیه پی پل زاده نظرات () |

 

;هوس کعبه و آن منزل و آنجاست مرا ;آرزوی حرم مکه و بطحاست مرا
;در دل آهنگ حجاز است و زهی یاری بخت ;گر یک آهنگ در این پرده شود راست مرا
;سرم از دایره صبر برون خواهد شد ;شاید ار بگسلم این بند که در پاست مرا
;از خیال حجر الاسود و بوسیدن او ;آب زمزم همه در عین سویداست مرا
;دل من روشن از آن است که از روزن فکر ;ریگ آن بادیه در دیده بیناست مرا
;بر سر آتش سوزنده نشینم هر دم ;از هوای دل آشفته که برخاست مرا
;دلم از حلقه آن خانه مبادا محروم ;کز جهان نیست جز این مرتبه درخواست مرا

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط مرضیه پی پل زاده نظرات () |

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط مرضیه پی پل زاده نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ